تبلیغات
پی آواز حقیقت - با تشکر از میلان کوندرا

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391
ن : دانیال عبدالهی نظرات ()

با تشکر از میلان کوندرا



داستانی ار میلان کوندرا خواندم به نام جاودانگی.نمی خواهم درباره ی پیام و درون مایه ی داستان به طور کل بنویسم. در جایی از داستان پیرزنی در استخر برای مربی شنای خود، با حالتی که مناسب یک دختر جوان است دست تکان می دهد. نویسنده که راوی باشد می گوید که حرکتی که ار او سر زد مناسب او نبود و بعد این نتیجه را می گیرد این اشخاص نیستند که حرکات را به کار می گیرند.بلکه این حرکات هستند که افراد را به کار می گیرند.این موضوع را با رشته ای از افکار خود هم راستا دیدم و رابطه ای بین آن ها یافتم. مجموعه ی حرکات انسان ها بخشی از شخصیت آن ها را می سازد.
در مرحله ای از زندگی چیز خاصی را تجربه کردم. بعد از این که وارد مرحله ی جوانی شدم و همچنین وارد دانشگاه و به دنبال آن،مجموعه ی افرادی که می شناختم و دیده بودم افزایش یافتند، متوجه شباهت برخی حرکات و عادت ها بین افرادی شدم که به طور قطع می توانم ادعا کنم که تا به حال همدیگر را ندیده اند، چه برسد به این که این عادات را از همدیگر نمونه برداری کرده باشند. به عنوان مثال، نحوه ی تعجب کردن شخصی را که یک بار در اداره ی ثبت  اسناد و مدارک رسمی دیدم، قبلا در چهره ی دایی بزرگه ام دیده بودم.این شباهت انکار ناپذیر بود.درست مثل ادعای عدم ملاقات این دو نفر با هم. یا مثلا وقتی که دوست یکی از دوستانم را ملاقات کردم، حالت چهره اش موقع شوخی کردن مرا به یاد حالت چهره پسر بزرگ عمه ام موقع شوخی کردن می انداخت. با این کشف احساس می کردم در شخصیت پردازی مردم جهان تقلبی صورت گرفته. این خیلی جالب است که بعضی از حرکات یک پزشک در پنسیلوانیا که در آن منطقه مختص خود اوست، به حرکات آشپزی در شهر کوچکی در جنوب غرب ایران شباهت داشته باشد. یعنی با دیدن حرکات کسی یاد کس دیگری بیفتی. خود من تا به حال شخصیت های مشابه دایی ها، عمو ها، دختر دایی، پسر عمه، دوستان دوره های مختلف تحصیلی را در جاهایی دیگر از زندگی یافته ام.
توضیح این موضوع که در مراحل شکل گیری شخصیت ها این اتفاق چگونه می افتد آن قدر ترسناک هست که من اصلا تمایلی به پرداختن به آن نداشته باشم و شاید روان شناسی پاسخ هایی داشته باشد. چیزی که می خواهم بگویم این است که حالا که کمی به سنم افزوده شده، برخی اشخاص را با این که بار اول است که میبینم، ولی شخصیتشان برایم شناخته شده و تکراری است. به قطع این روند در آینده هم ادامه پیدا خواهد کرد. انگار همه ی آدم هایی که در زندگی می بینم دارند جایی در ذهنم در یک جدول غول آسا، طبقه بندی می شوند. تکراری ها به دسته های مشابه می روند و بعضی اشخاص هم به تنهایی یک خانه از جدول را به خود اختصاص می دهند. پس از مدتی می توان به شناختی کلی و جامع از شخصیت ها دست یافت و حتی تا حدودی قدرت پیش بینی پیدا کرد.
علاوه بر این ها، برای نویسنده داستان که به دنبال شخصیت پردازی است، این الگوها می توانند منبعی باشند برای ایجاد شخصیت های مختلف واقعی و یا واقعی نما و حتی جدید.
با تشکر از میلان کوندرا که که تکه ی پایانی از یک پازل در ذهنم را به من داد. با توجه به گفته های او می توان به این شکل بیان کرد که حرکات اشخاصی را به کار می گیرند و این اشخاص دارای شخصیت های مشابهی می شوند.