تبلیغات
پی آواز حقیقت - برخورد سطحی

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


جمعه 8 اردیبهشت 1391
ن : دانیال عبدالهی نظرات ()

برخورد سطحی





69173819870511293906.jpg


گرمای خوش آیند بعدازظهر را همه ی عابران خیابان و حتی ساکنان آن حس می کردند. آفتاب هنوز می تابید، ولی دوستانه. دستفروش ها کنار پیاده رو بساط کرده بودند و هرکدام به هر روشی که بلد بود سعی می کرد چیزی بفروشد. هر جور شعاری در میان فریادهایشان می شد یافت.
در میان آن ها اما جوانی بود که انگار نیازی به فریاد زدن نمی دید. چیزی که عرضه می کرد، خود به اندازه ی کافی قدرت جذب داشت. جنس او، سگ های پشمالوی کوچک کوکی بودند که از کنار پای او تا وسط پیاده رو می دویدند، چشم هایشان با دو چراغ چشمک زن روشن می شد و با صدای ظریفی هاپ هاپ می کردند. شکی نبود که دل هر کودک سه چهار ساله ای را در همان نگاه اول می بردند. عابران هر کدام نیم نگاهی به این موجودات کوچک دوست داشتنی می انداختند و آن ها که صادق تر بودند، به لبخندی گوشه ی لبانشان، اجازه ی نقش بستن می دادند.
سگ ها لابه لای پای عابران هم می رفتند. ولی تا به حال پیش نیامده بود کسی روی آن ها پا بگذارد. فروشنده ی جوان، آسوده زیر سایه ی دیوار تکیه داده بود و به تاثیر سگ هایش روی دل بچه ها شکی نداشت. مشتری هایش کم و زیاد می شدند، ولی هیچ وقت قطع نمی شدند. همه مثل هم بودند. مادری که دست دخترش را در دست دارد و دختر، با دیدن سگ ها مادر را وادار به ایستادن می کند، پدری که بچه اش را بغل کرده. کسی روی قیمت چانه نمی زد. برخوردها اغلب کوتاه بود و با لبخندهایی گاه گاه، همراه.
جوان، آن بعدازظهر هم طبق عادت هر روزه، اوقات خالی از مشتری هاش را با نگاه کردن به عابران پر می کرد. مردم بودند مثل همیشه، ولی به اندازه ی کافی متنوع و سرگرم کننده. پیرمردی که حاجی غلام صدایش می کردند. بعد از ظهرها آن دور و بر ها پیدایش می شد و می آمد تا با دو سه تا از مغازه دارهای قدیمی گپ و گفتی کند و چایی بنوشند. آن دختری که کیف کولی آبی بزرگی داشت و همیشه اخمی به صورتش بود. صبح ها می رفت و عصرها بر می گشت و همیشه عجله داشت. در آن میان پسری توجهش را جلب کرد. ظاهر آراسته ای داشت و عینک دودی به چشم و گوشی تلفن همراه به دست، پر هیجان مشغول حرف زدن و در حال آمدن بود.نگاه از او برداشت و نشست تا دو سه تا از سگ ها را که کوکشان تمام شده بود، دوباره کوک و راهی پباده رو کند. سگ ها را کوک کرد.هنوز چشمش به پایین بود و نشسته بود که احساس کرد صدای یکی از سگ ها به طور ناگهانی قطع شد. سرش را که بالا آورد، اول یک سگ صورتی خاکمالی شده ی یک وری دید و بالاتر که آورد، همان پسر گوشی به دست را.
صحبت پسر با گوشی هم ناگهانی قطع شده بود و گیج به پایین نگاه می کرد.
گفت:"گوشی گوشی..."
فروشنده حالا ایستاده بود و تقریبا فریادزنان گفت:
-حواست کجاست؟پرتی!
عابر: این چه وضعشه؟ اومدی وسط پیاده رو. این اسباب بازی ها رو جلو پای مردم جمع کن.
"زدی عروسک رو له کردی، طلبکار هم هستی؟تا حالا یه نفر هم به این ها پا نزده بود. تو اولی هستی!"
عابر دوباره گوشی را گذاشت کنار گوشش:
"بعدا خودم زنگ می زنم، فعلا خداحافظ"
فروشنده به عابر فرصت نداد:
"سه تومنه"
عابر:"چی؟"
فروشنده:"گفتم سه تومن،زدی خرابش کردی، پولشو بده!
- این که سالمه!
-سالمه؟ مگه نشنیدی صداش قطع شد؟ تکون هم نمی خوره.
عابر از پشت پشت عینک یک بار دیگر نگاهی به فروشنده شاکی و سگ خاکی اش و بعد نگاهی به خیابان انداخت. لحظه ای مکث کرد و کیف پول را از توی جیب بیرون کشید.
-بگیر!حوصله ی جر و بحث ندارم. ولی این ها رو از جلوی پای مردم بردار.
و راهش را گرفت و رفت.
فروشنده به دیوار تکیه زده بود و داشت دور شدن پسر را، که حالا داشت شماره ای را با گوشی می گرفت نگاه می کرد. نگاهی به پسر و نگاهی به پنج هزار تمانی توی دستش.