تبلیغات
پی آواز حقیقت - اعتیاد

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


جمعه 5 اسفند 1390
ن : دانیال عبدالهی نظرات ()

اعتیاد



پدر چند بار پسر را صدا زد ولی جوابی نشنید.برخاست و رفت توی اتاق پسر. پسر، روی مبل، بی حرکت نشسته بود و کتابی توی دستش بود. با ورود پدر به اتاق، پسر سر از کتاب برداشت و چشم به پدر دوخت.چهره اش غمگین بود.
- پدر
- بله پسرم
- پدر...باید اعتراف کنم که  من معتاد شده ام
- چی؟
رنگ از چهره ی پدر پرید
- چند وقته؟
- چند ماهی میشه
- سیگار؟
- نه
پدر آرام حرف می زد.انگار می خواست چیزی از کنترلش خارج نشود.
- قرص؟
پسر به نشانه ی منفی، سر تکان داد
ترسید بیشتر از این سوال کند.به چهره ی پسر نگاه کرد.به راستی تکیده و رنجور شده بود ودر تمام این چند ماه او بی خبر بوده.
لبهای پسر تکان خورد:
- پدر...من به کتاب خواندن معتاد شده ام
اولش پدر فکر کرد همه اش شوخی بوده و خواست بخندد، ولی کسی همراهیش نکرد.خیالش راحت شده بود.نفسی کشید.
- این که خیلی خوبه پسرم!
پسر، با همان نگاه غمگین،پوزخندی زد رویش را به سوی کتاب برگرداند
پدرهنوز ایستاده بود.به چشمان گود رفته ی پسر نگاه می کرد.